تبليغاتX
حیرووون
 روز بیست و یکم
سلام دوستان

حرف ویژه ای واسه گفتن ندارم

غیر از اینکه دلم میخواد بگم "روح بلند استاد ما، مشکاتیان شاد...."

مردی که در عرض این سالهای فعالیتش شاهکارهایی خلق کرد مثل "بیداد"، "چکاد"، "خزان" و البته هزارتا قطعه دیگه

از خدا براش طلب مغفرت می کنم

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

------------------------------------------------------------

و اما شعر

این دفعه میخوام یه دوبیتی پیوسته بذارم اینجا واستووون. امیدوارم خوشتووون بیاد :-)

سفره پهن است و خانه هم... پهن است!
هر چه خالی که هست، اینجا هست
سفره و جیب و من چه می­گویم؟
از همه بدتر این دل و این دست!


×××××××

توی ذهنم جرقه می­زند از
خاطرات تو و شمایل تو
چه بگویم که من، همین خود من
مرده­ام در همان اوایل تو!


×××××
من دلم نان و عشق می­خواهد
سفره اما چو جیب من خالی­ست
وای خانم شپش چه عجب!
توی جیبم بساطتان عالی­ست؟


×××××
توی جیبم همیشه مهمانی­ست
از شپش­های عاشق پشتک
حرفِ تو، حرف بود و دیگر هیچ
آب شد، مثل باقلوا، پشمک!


××××
سر به دیوار می­زنم از غم
من علی دایی­ام، ببین هِد را
شوهرم داده زندگی، مادر
بی­تامل بیار عاقد را !


×××××
پر شده از توهم مشکل!!؟؟!!
لابه لای تمام مغز و تنم
مشکل اینجا که نیست، در واقع
مشکلی گر که هست، شخص منم!


×××××
از محبت نگو دگر، بس کن
چه شد از عاشقیت حاصل من؟
غیر سرمستی و توهم تو
غیر از این قلب نیم بسمل من!!


×××××
از محبت نگو دگر لطفا
That is so so trouble for me
خارجی هم که گفتم از بهرت
فارسی را اگر نمی­فهمی!


××××
در زمین بی­امید ماندم و رفت
من سفیرم رسید تا به کجا!
ناامیدم از آنکه امیدم
دود گشت و رفت توی فضا!


××××
ذهنم از فکر و خاطره خالی­ست
مانده تصویری از تو ای مه نو
تو تمام امید من هستی
آه بانوی من سوسانو!


××××

حرف من گشته باد توی هوا
ناله­هایم بدون تاثیر است
سفره از هرچه هست، خالی ماند
قصه از نوع دیگ و کفگیر است


×××××
تو خودت عاشق خودت بودی
من همین چیز ساده­ام: کاوِر
.
.
.
.
[گریه کردم، ولی قلم تنها
روی صفحه نوشت: Game over]


و نکته بعدی اینکه مجله اینتر نتی ماندگار در شماره های شهریور و مهر ماهش شعرهایی از من منتشر کرده، سری بزنید ایشالا که پشیمون نمیشید
شماره شهریور و شماره مهر رو می تووونین اینجاها بخووونین :-)

خیلی مخلصم

یا علی

نوشته شده توسط هادی میلانلووو در دوشنبه ششم مهر 1388 | موضوع:
 روووز بیستم
سلام....

طبق معمول میخوام یه غزل بنویسم. توووی بساط ما فقط همین یه قلم جنس پیدا میشه البته اووونم درست و حسابی نیست! اخیرا خیلی غزل پست مدرن میخووونم. فضای ذهنی من چندان فضای پست مدرنی نیست. نمونه ش همین غزلی که توووی این پست می خوام بگذارم. زبانش، زبان ابتهاجِ یعنی یه زبان کلاسیک با کلمات معاصر. نوشتن شعر پست مدرن یه ذهن پست مدرن می طلبه. ذهنی که تلفیق، تشویش، متن، حاشیه، پریشانی، مالیخولیا، خشونت و از همه مهمتر «دیونیسوس» رو لمس کنه. به هر حال اخیرا یه سری تجربیاتی داشتم ولی هنوز چیزی برای پیشکش نیست. و اما غزل...... 

در انتظار وصال تو روزگار گذشت

نیامدی تو و عمرم در انتظار گذشت

 

تو خرمیٌ جهان بودی و دریغ نبودی

که در فراق تو ایام و روزگار گذشت

 

خزان زَدَست زمین را، تو داد ما بِستان

نگر ز غم که چه بر جان سبزه زار گذشت

 

خوشم به شوق وصالی که بر دلم گذرد

خوشم به بوی نسیمی که پیش یار گذشت

 

دلم به کوی تو آمد پر از امید و دریغ،

چه گویمت ز زمانی که ناگوار گذشت

 

ز تو کناره گرفتم که غصه بگریزد

چه گویمت که چه بر من در این حصار گذشت

 

من از تو چاره ندارم، تو چاره دردی

بیا که عمر به پای تو در قمار گذشت...

 

---------------------------------------

اما خواندن چند مطلب از دوستان من خالی از لطف نیست:

شهرام میرزایی عزیز پس از مدت ها به روووز شد و عجب به روووز شدنی!

از بی بی سمانه رضایی  شعر "گره" رو بخووونید. مبادا که از دستتووون بره: معشوق زنده ماند... وعاشق، تمام شد/ هر دفعه با جدایی و این بار : با گره!!!

محدثه خسروی عزیز حالا که انگار کمی بی خیال وب نویسی شده چند شعر از «ستاره ربیعی» توووی وبلاگش گذاشته

همشهریِ خوووبم آقا میثم ریاحی... هم چیزایی توووی "اوراد"ش نوشته: "به من مانند رُخ کدام نگاهِ متمایز می‌نگری"....

اما شعری که بوالفضول الشعرا نوشته رو هیچ رقمه از دست ندید که پشیمووون میشید! شیرینی خربزه و تیزی چاقووو، هر دو با هم توووی این شعر هست....

و مطلب خیلی مهم این که شب ها چهار چیز رو از یاد نبرید:۲- شعر،۳- مسواک، ۴- زندووون و ۱-؟؟؟؟

و آخرسر اینکه واسه این دفعه یه هدیه هم دارم واستووون! میتووونین از اینجا یه قطعه موسیقی دانلود کنید، تمرین دشتی- ابوالحسن خان صبا، که من و رفیق شفیقم مهیار اجرا کردیم. من سه تار زدم و مهیار عود. یه روووز بعد از ظهر، توووی اتاق من....

تا بعد......

 

نوشته شده توسط هادی میلانلووو در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 | موضوع:
 روز نوووزدهم
سلام

خانوووما، آقایون دلم می خواد شعرامو اینجا بنویسم دوباره، بیاین و بخووونینشووون لطفا چون واسه شما می نویسمشووون :-)

مرد درمانگر وقتی از غار خویش بیرون می خزید، زیر سایه درختی توقف کرد و با خویش اندیشید که عمری را گذرانده اما جز بیماران و ناخوشان با وی دمخور نشده اند! کیف و ردا و عصای طبابت خویش را افکند و رو به شمایلی که از دخترکی بیمار با چشم های غزالی تصویر کرده بود، فریاد زد: لعنت به من، سلام به تمامی لذت ها، سلام به تمامی سرزمین های نامکشوف، سلام به تمامی موسیقی های ناشنیده و سلام به تمامی دخترکان....

مردی که از آنجا می گذشت گفت: "اسکل! اینا رو که قبلا آندره ژید گفته، از خودت چی بلدی؟" مرد درمانگر هیچی نگفت و به یادش افتاد که ژید سل دارد! پس کیف و ردا و عصای طبابتش را برداشت و به سراغ آندره ژید رفت.....

 و اما دوووستان.....

"محدثه خسروی" عزیز توووی وبلاگش قسمتی از مسافر کوووچووولووو رو نوشته که خیلی به دلم نشست، منم اینجا نقلش می کنم:

  آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.

................

شهریار کوچولو گفت : بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت : نمی توانم بات بازی کنم.هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت می خواهم.

اما فکری کرد و پرسید:اهلی کردن یعنی چه ؟

.................

روباه گفت : چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

.................

اما پی حرفش را گرفت و گفت : زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا.همه مرغ ها عین همند همه آدم ها هم عین همند.این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند:صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون.تازه،نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است.پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است اما تو موهات رنگ طلا است.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

.................

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت : آخ ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت : تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم،خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طور است.

شهریار کوچولو گفت : اما اشکت دارد سرازیر می شود.

روباه گفت: همین طور است.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت : چرا ، برای خاطر رنگ گندم

-------------------------------------------------------

و تازه "میثم ریاحی" هم اینجا یعنی توووی وبلاگش یه شعر ۳ زبانه گذاشته که خوووندنش خالی از لطف نیست...

---------------------------------------------------

و اما غزل که طبق معمول کمی قدیمیه ......

 

عشقت فسانه ایست که من گوش کرده ام

عشقت شراب شوق که من نوش کرده ام

بانو بگو حقیقت این داستان کجاست؟

بانو حقیقتی که فراموش کرده ام

عشق تو زخم کهنه من را عمیق کرد

دل را ببین که کشتم و داروش کرده ام

آری حدیث زلف و دل و خال و فتنه است

خود را فدای آن بر و آن دوش کرده ام

تاریک مثل شب، و تو دیگر که نیستی

من چلچراغ خاطره خاموش کرده ام

ای آنکه می شود دلم از قصه تو شاد!

بنگر که قصه را ز تو مدهوش کرده ام

ختمش به رفتن است ولی ماندنیست باز

بر لوح دل حدیث تو منقوش کرده ام

 

راستی توووی زندوووون، وبللاگ جدیدم، کمی هم از من نثر بخوانید لطفا....

 

خوش باشین...... یا علی

نوشته شده توسط هادی میلانلووو در سه شنبه سی ام تیر 1388 | موضوع:
 روز هجدهم
سلام

کسی از شما چیزی از غربت می دووونه؟؟؟

کسی از شما دستای سنگینش رو روووی شانه هاش حس کرده؟

کسی از شما همیشه توووی غربت بوووده؟

کسی از شما توووی وطنش هم غریب بوووده؟

 

برای همیشگی ام، غربت.....

"غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت"

 

به شهرت آمدم آن روز بی توقع و حال

چه بی تکلف از اینجا، چه ساده خواهم رفت

 

به اختیار خوداینجا، کنار تو ماندم

کنون به پای خودم، با اراده خواهم رفت

 

به عزم شهر سپیدی که در دلم ز خدا

نشانه ای و صدایی نهاده خواهم رفت

 

اگرچه خسته ام اما ازآن که یک لحظه

مرا مجال توقف نداده خواهم رفت

 

تو را به دست خدا می سپارم و من هم

پیاده در نفس گرم جاده خواهم رفت

 

*          *          *          *         *          *

این غزل در واقع یک "استقبالِ" از یک غزل از "محمد کاظم کاظمی"، شاعر افغانی که در ایران پناهنده بوووده و وقتی برمیگشته به افغانستان اووون غزل رو سروووده.من نخوووندمش اما می دووونم که این اولین بیتشه.    (ممنووونم سما جان....) 

نوشته شده توسط هادی میلانلووو در شنبه دوازدهم آبان 1386 | موضوع:
 روز هفدهم
سلام

خیلی وقته از هم دوووریم....قدیمیا می گفتن "دوووری و دوووستی"... الان خیلی ساله که من دارم با دوووری و دوووستی زندگی می کنم. ای کاش می شد نزدیک شد و دوووست موووند.

با یک غزل به روووز می شم بعد از مدتها .....

بیت اول این غزل مال کس دیگه ای ی.بیت معروووفی هم هست. توووی فیلم "هیوا"ی "رسول ملاقلی پور" به عنوان یک تم تکرار شونده حضووور داره. من این غزل رو در "استقبال" از اووون غزل نوشتم......

ــــ برای همه تردیدها و بیم های جهان....

 

این فصل را با من بخوان، باقی فسانست

این فصل را بسیار خواندم، عاشقانست

 

امروز را با من بمان، فردا خیال است

فردا یکی از مکرهای این زمانست

 

باران دروغی نیست، می آید همیشه

رنگین کمان اما فریبی کودکانست

 

باران نوید روزهای پاک و جاریست

باران صفای اشک های محرمانست

 

ایمان بیاور زندگی تنها همین است

این حرفها باور بکن که صادقانست 

 

آری جهان آنقدرها هم ماندنی نیست

تنها خدا اینجا همیشه جاودانست

 

این لحظه و امروز و اکنون، هیچ دیگر

باقی برای خودْ فریبی ها بهانست

 

امروز بسپر خویش را با جاده بانو

بنگر که منزل در افق، در بیکرانست.

 

 

نوشته شده توسط هادی میلانلووو در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 | موضوع: