شعری که از تو نگوید را در گلو خفه می کنم
دلم شعر می خواهد
به بالا بلندی تو نازنینم
دارم از اینهمه خالی بودن می ترکم ترک ترک می خورم کم کم
دل شعرم تو را می خواهد.......
[سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هق هق من پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد](1)
با ذوق و بدو بدو رفتم نمایشگاه، از حسابم پول برداشته بودم، پولی که از برادر کوچیکم قرض گرفته بودم. با پرس و جو پیداش کردم. شب قبلش از روی اینترنت لیست کارایی که می خواستمو برداشته بودم، 8 یا 9 تایی می شد. داشتم می دویدم، واقعا داشتم می دویدم. رسیدم به راهرو 19 شماره غرفه رو پیدا کردم، رفتم و گشتم: 1-2-3-4-5-7-8. دوباره گشتم، اینبار از آخر به اول شمردم: 8-7-5-4-3-2-1. وایسادم. به رفیقم گفتم پس غرفه 6 کجاست؟ از اونی که توی غرفه 4 بود پرسیدم: ببخشید پس سخن گستر کجاست غرفه ش؟ گفت 5شنبه تعطیل شد. گفتم چرا؟ گفت نمی دونم. همین. تموم شد. اومدم بیرون. شماره میثمو گرفتم. گفتم ماجرای سخن گستر چیه؟ گفت آقای موسوی میگه کتاباشونو جمع کردن. فقط تلفنو قطع کردم. نه پرنده کوچولویی، نه توله گرگی، نه سیب زمینی، نه زرافه، نه پروانه، نه کبوتر! هیچی نبود! همشو جمع کرده بودن
[«تفنگ رو نشونه گرفته بود و می گفت: یکی شون رو انتخاب کن!
داد می کشیدم و گریه می کردم، داد می کشیدم، دستش رو گذاشت روی ماشه، شروع کرد به شمردن، داد می کشیدم و گریه می کردم، داد می کشیدم، گریه می کردم، چشم هامو بستم و یکی رو کشیدم تو بغلم:
بنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!
داد می کشیدم
گریه می کردم»
این خاطره ی یک مادر در اردوگاه آلمان نازی برای انتخاب زندگی یکی از دو فرزندش نیست.
این خاطره ی من است وقتی بین تکه تکه کردن شعرهایم... و کشتن شعرهایم، پشت در ِ [...] داد می کشیدم و گریه می کردم](2)
من این پست رو می خواستم بعد از نمایشگاه بذارم با کلی مطلب که درباره کتاب های معلمهام و البته دوستام قرار بود آماده کنم. حالا چی دارم؟ یه غرفه تعطیل و یه عالمه کتاب جمع شده
[نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است] (3)
اشکال نداره، هر چند این شعر ربطی به این فضا و اتفاق نداره اما اینو می نویسم فقط برای اینکه بگم ما کار خودمونو می کنیم. ادبیات و شعر چیزی نیست که بشه دخلشو آورد!
پ.ن:
(1): از سید مهدی موسوی
(2): از الهام میزبان
(3): از فاطمه اختصاری
برای "سید مهدی موسوی" و پرنده کوچولو
برای معلم بزرگم "الهام میزبان" و توله گرگهاش
برای "فاطمه اختصاری" و سیب زمینی های پخته اش....
و برای خودم....
هی منتظر ماندم نیامد لحظه آخر
هی باختم او را به این تقدیر بی باور
در چشم ها، در چشم های خسته و خیسم
می دید عکس چشم هایش می شود هی تر
بی معرفت! مثل طنابی تاب می دادم
مثل لباسش می شدم یک بند نازک تر
عق می زدم هی خاطراتش را ولی عکسش
در چشم هایم خیره میشد! که تهِ مکثش
یک مرد دیوانه، پر از تشویش پیدا بود.
نسکافه و سیگار! شاید چای و یکم دود،
اینها نسیب من شد از تصویر بی مِهرش
تصویری از یک معجزه! یک عشق! یک دختر
در چشم هایت موج میزد عکس مردی که
پر بود از تشویش و عشقت تا به حدی که
اسم تو او را مست می کرد و زمین می زد
می خورد دائم صورتش محکم به سدی که
از چشم هایت تا ته قلبش علم کردی
حالا رسیده کار به جایی که باریکه....
تابید توی چشم من یکدفعه عکس تو
یک دفعه من مثل تو شد! یک عکس! یک تابلو
یک دفعه من توی نگاهت محو شد، گم شد
یک دفعه پوچ و زشت مثل حرف مردم شد
یک دفعه خالی شد دلم از فندک و سیگار
یک دفعه گم شد لابه لای حرفهات انگار
تن را به آغوش پر از تشویش تو دادم
یک اتفاق ساده بودم! با تو افتادم!
دزدید احساس مرا وهم هم آغوشی
من مست شد یک دفعه با این خواب خرگوشی
بغضت ترک خورد و مرا یک دفعه خالی کرد
پر بود از تصویر من اشک فراموشی
از خاطراتت پر شده هر خطشان شاید
این سوتین های قشنگی که نمی پوشی
فریاد، گریه، اشک قعـ قعـ وصل شد انگار
یک بوق ممتد جیغ می زد آن ورِ گوشی
افتاد من از چشم تو! یک گوشه ای افتاد
می رفت عشقم عین موهای شما با باد
گم کرد راهش را نگاهم، مثل من گم شد
افتاد چشمت تا به چشمم باد ما را برد
از گیسهایت من خودش را دار زد یکهو
تو توی قلبم شانه هایم را تکان می داد
یک باد می آمد، مرا باران اشکت شست
بارانِ تو می کرد خیسم در شبی محمل
هی عکس تو می زد به مغزم مثل رعد و برق
تصویر تو از ذهنِ من می رفت و من مختل-
یک گوشه افتادم. مرا لرزیدن چشمت
انگار توی دست هایش می کند منحل!
تصویر را تردیدها گم می کنند آخَر
تاثیر تصویر تو را می دید چشمم در
هر گوشه این خانه در هر جاش در هر جاش
فرقی ندارد آینه یا تخت حتا در!
مثل طنابی پیچ خوردم در لباس تو
یک حلقه شد دستم به دورت مثل انگشتر
در چشم هایت خیره شد چشمی که بعد از تو
می شد به هر چه چشم غیر از چشم تو کافر
تقدیر می بارید بر فرق سرم یک ریز
می ماند شعر ابتر......
و من چه قدر بی حوصله بودم این روزها برای شعر تا اینکه یک چیزی پریشب مثل بمب منفجرم کرد!
عجب نمایشگاه کتابی بشه امسال با کتاب شعرهایی از "سید مهدی موسوی"، "الهام میزبان"، فاطمه اختصاری" شهرام میرزایی" و کلی از دوستان پیشروی دیگه! خدایا صبر ندارم واسه اون روزی که قراره با یه بغل پر از کتاب شعر برگردم خونه....
و البته از خدا ممنونم که باقی مانده کتابهای این دوستان بالاخره از زیر دست یاران دایره سانسور بیرون آمد که برای ما همونم غنیمته!!!!
می تونین اطلاعات دقیق در باره این کتابها و البته دوتا شعر خیلی خوب رو توی وبلاگ الهام میزبان عزیز و همینطور فاطمه اختصاری بخونین! نمایشگاه کتاب امسال و این کتابها رو از دست ندید!
فعلا من میرم با ذوق و شوق نمایشگاه امسال خوش باشم و البته سگ دو بزنم واسه پول جور کردن...... :)
در ضمن به زودی آپ می شم با یه کار از خودم......
و عجب اتفاق جالبی شد طلاقی این شعر با شماره این پست وبلاگم!
تنها توضیح من اینه که، این غزل رو کاملا بر اساس آخرین غزلی که «سید مهدی موسوی»، شاعر پیشرو و پست مدرنیست، توی وبلاگش نوشته کار کردم! (عجب جمله بی خودی بستم! خیلی بد نوشتم، خدایی قبول دارم) قصدم جسارت به ساحت ایشان، یا عرض اندام یا هر چیز دیگه ای نبود، اونچه که به ذهنم رسید نوشتم همین.
(اصل غزل رو اینجا بخونید:
http://www.bahal3.persianblog.ir )
برای سید مهدی موسوی، و برای جماعت دانشجو........
تلفن زنگ میزند شاید، خبری از برادرت باشد
و امید تو که خبر ای کاش، مرهم چشم بر درت باشد
معنی عشق بی سرانجامیست، چارة اعتراض خاموشیست
یک جهان اضطراب وقتی که، توی چشمان مادرت باشد
گوشة یک اتاق بغ بِکُنی، ذهن خود را از عالمی بِکَنی
پای مردم به روی خِرخِرهات، بغضِ تو حرف آخرت باشد
بی خیال جهان و غم بشوی، از سرِ سرخوشی کمی بدوی
پِیِ مستی عرق سگی بزنی، قاتلت توی ساغرت باشد
تکلِ از پشت میخوری از یک، شیشه نوشابة بلند و زشت
حاصلت باخت میشود وقتی، دشمنت یار داورت باشد
شیشه نوشابه یک معما نیست، راهکاری برای آزادیست
شیشه نوشابه را بخور باید، چارة جان کافرت باشد
بدوی هی شعار و هی بدوی، «بعد در راهِ دوست جان بدهی»
و ببینی که دوستت خرسند، پایة سکسِ خواهرت باشد
هجدهِ تیر/میخورد دل من، دل من عاشق دو چشمی شد
که بنا شد اگر اگر بشود، عاقبت دوست دخترم باشد!
قافیه پر، کلاغ پر، تو نرو! تو که عشق منی بمان با من
توی دنیا غمی ندارم اگر، اسم تو توی دفترم باشد
«تیر» و «بهمن» میان دست من است، «فندکی در میآورم شاید»
شعلة توی قلب این سیگار، شاهد شام آخرم باشد
آذری توی تیر و بهمنِ من، قصة عشق ماست این سیگار!
عاقبت اسمِ «عاشقی» شاید حاصل تیر و آذرم باشد...
حرف ویژه ای واسه گفتن ندارم
غیر از اینکه دلم میخواد بگم "روح بلند استاد ما، مشکاتیان شاد...."
مردی که در عرض این سالهای فعالیتش شاهکارهایی خلق کرد مثل "بیداد"، "چکاد"، "خزان" و البته هزارتا قطعه دیگه
از خدا براش طلب مغفرت می کنم
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
------------------------------------------------------------
و اما شعر
این دفعه میخوام یه دوبیتی پیوسته بذارم اینجا واستووون. امیدوارم خوشتووون بیاد :-)
سفره پهن است و خانه هم... پهن است!
هر چه خالی که هست، اینجا هست
سفره و جیب و من چه میگویم؟
از همه بدتر این دل و این دست!
×××××××
توی ذهنم جرقه میزند از
خاطرات تو و شمایل تو
چه بگویم که من، همین خود من
مردهام در همان اوایل تو!
×××××
من دلم نان و عشق میخواهد
سفره اما چو جیب من خالیست
وای خانم شپش چه عجب!
توی جیبم بساطتان عالیست؟
×××××
توی جیبم همیشه مهمانیست
از شپشهای عاشق پشتک
حرفِ تو، حرف بود و دیگر هیچ
آب شد، مثل باقلوا، پشمک!
××××
سر به دیوار میزنم از غم
من علی داییام، ببین هِد را
شوهرم داده زندگی، مادر
بیتامل بیار عاقد را !
×××××
پر شده از توهم مشکل!!؟؟!!
لابه لای تمام مغز و تنم
مشکل اینجا که نیست، در واقع
مشکلی گر که هست، شخص منم!
×××××
از محبت نگو دگر، بس کن
چه شد از عاشقیت حاصل من؟
غیر سرمستی و توهم تو
غیر از این قلب نیم بسمل من!!
×××××
از محبت نگو دگر لطفا
That is so so trouble for me
خارجی هم که گفتم از بهرت
فارسی را اگر نمیفهمی!
××××
در زمین بیامید ماندم و رفت
من سفیرم رسید تا به کجا!
ناامیدم از آنکه امیدم
دود گشت و رفت توی فضا!
××××
ذهنم از فکر و خاطره خالیست
مانده تصویری از تو ای مه نو
تو تمام امید من هستی
آه بانوی من سوسانو!
××××
حرف من گشته باد توی هوا
نالههایم بدون تاثیر است
سفره از هرچه هست، خالی ماند
قصه از نوع دیگ و کفگیر است
×××××
تو خودت عاشق خودت بودی
من همین چیز سادهام: کاوِر
.
.
.
.
[گریه کردم، ولی قلم تنها
روی صفحه نوشت: Game over]
خیلی مخلصم
یا علی