کسی از شما چیزی از غربت می دووونه؟؟؟
کسی از شما دستای سنگینش رو روووی شانه هاش حس کرده؟
کسی از شما همیشه توووی غربت بوووده؟
کسی از شما توووی وطنش هم غریب بوووده؟
برای همیشگی ام، غربت.....
"غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت"
به شهرت آمدم آن روز بی توقع و حال
چه بی تکلف از اینجا، چه ساده خواهم رفت
به اختیار خوداینجا، کنار تو ماندم
کنون به پای خودم، با اراده خواهم رفت
به عزم شهر سپیدی که در دلم ز خدا
نشانه ای و صدایی نهاده خواهم رفت
اگرچه خسته ام اما ازآن که یک لحظه
مرا مجال توقف نداده خواهم رفت
تو را به دست خدا می سپارم و من هم
پیاده در نفس گرم جاده خواهم رفت
* * * * * *
این غزل در واقع یک "استقبالِ" از یک غزل از "محمد کاظم کاظمی"، شاعر افغانی که در ایران پناهنده بوووده و وقتی برمیگشته به افغانستان اووون غزل رو سروووده.من نخوووندمش اما می دووونم که این اولین بیتشه. (ممنووونم سما جان....)
خیلی وقته از هم دوووریم....قدیمیا می گفتن "دوووری و دوووستی"... الان خیلی ساله که من دارم با دوووری و دوووستی زندگی می کنم. ای کاش می شد نزدیک شد و دوووست موووند.
با یک غزل به روووز می شم بعد از مدتها .....
بیت اول این غزل مال کس دیگه ای ی.بیت معروووفی هم هست. توووی فیلم "هیوا"ی "رسول ملاقلی پور" به عنوان یک تم تکرار شونده حضووور داره. من این غزل رو در "استقبال" از اووون غزل نوشتم......
ــــ برای همه تردیدها و بیم های جهان....
این فصل را با من بخوان، باقی فسانست
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانست
امروز را با من بمان، فردا خیال است
فردا یکی از مکرهای این زمانست
باران دروغی نیست، می آید همیشه
رنگین کمان اما فریبی کودکانست
باران نوید روزهای پاک و جاریست
باران صفای اشک های محرمانست
ایمان بیاور زندگی تنها همین است
این حرفها باور بکن که صادقانست
آری جهان آنقدرها هم ماندنی نیست
تنها خدا اینجا همیشه جاودانست
این لحظه و امروز و اکنون، هیچ دیگر
باقی برای خودْ فریبی ها بهانست
امروز بسپر خویش را با جاده بانو
بنگر که منزل در افق، در بیکرانست.
فریاد کشیدی و گلویت خون شد
ناگاه تمام ماه رویت خون شد
افسوس، شکستند پرت را آن روز
سهم تو ز گنج آرزویت خون شد*
* * * * *
ای صفحه محو خاطراتم، بدرود
ای عشق قشنگِ بی ثباتم، بدرود
یک عمر من آبستن مِهرت بودم
با آنکه هنوز پا به ماتم بدرود
* * * * *
دلم گرفته نفس تا که می کشم درد است
ببین طلوع غزل های من شبی سرد است
حذر کن از من و چون من، مگر نمی بینی؟
حدیث زندگی ی من حکایت نرد است
* * * * *
*: بین خودمووون بمووونه، من این رباعی رو ۱۸ تیر نوشتم...
بعد از این همه مدت دوووری انگار دوباره گوووش شیطووون کر دوباره توفیق این رفاقت «صفر و یکی» داره نصیبم می شه. خوب، فکر کنم از این بابت خوشحالم.
قبلا کارای اووون مجموووعه چهارده تایی رو می نوشتم توووی وبلاگم ولی حالا به دلایلی که اگر خواستین براتووون توضیح می دم -اگرم نخواستین بدیهی ی که منم هیچی نمی گم- فعلا نمی خوام اووون کارهارو بنویسم. تصمیم گرفتم چند تا پست از دوبیتی ها یا رباعی هام بنویسم. تا چی پیش بیاد و اوضاع چه جوووری باشه و ما چه حالی داشته باشیم.....یا علی
ابری شده آسمان این دل بی تو
سخت است من و گمان این دل بی تو
جای تو همیشه پیش من خالی ماند
سیرم زجهان به جان این دل بی تو
* * * * * * * * * *
آخر ره و رسم آشنایی این بود؟
می گفتی از آن مهر کذایی، این بود؟
حالا تو بگو گذشته از این شوخی
پاداش رفاقتم خدایی این بود؟
* * * * * * * * * *
گردون به مراد من نمی گردد که
لبهات دگر به من نمی خندد که
شاید که قضای من و تو اینجوریست
یک پل ز دلت به من نمی بندد که
دلم خیلی تنگ شده واسه وبلاگم، ولی «ز دست کوته خود زیر بارم». یه مدتی ی که دیگه مثل قدیم دستم به اینترنت نمی رسه. البته شما اینجوووری فکر کنید و فکر کنید فقط و فقط به همین دلیله که یه مدتی اینقدر طووولانی دووورم از این فضای مجازی ی ایجاز طلب. سر فرصت بر می گردم و واستووون خیلی چیزا می نویسم فعلا همینقدر رو از من قبووول کنید لطفا.....
هزاران حرف دارم، آه بگذر
ببین زار و نزارم، آه بگذر
دلم اندازه صد ابر خیس است
نمی آیی ببارم؟ آه بگذر
* * * * * * * * * * * *
طبعم دگر خشکیده، حرفی هم ندارم
باران نبودم حیف تا پیشت ببارم
تعریف کردم زندگی را «هسته» ای شد
آوردمش تا در خیال خود بکارم
به امید دیدار ........ یا علی